پسر جوان و بسیار زیبا و خوشتیپی یک شرکت معروف
داشت . اون مدیرخوشتیپ 4 تا منشی خانوم و یک مستخدم
خانوم به نام خورشید داشت .
اون 4 تا منشی خیلی از مدیر شرکت خوششون اومده
بود .چون هم خوشتیپ بود و هم پولدار و مغرور و دست
نیافتنی .
منشی ها به هر دری می زدن تا نظر مدیر رو جلب کنن .
هر روز لباس جدید می پوشیدن بهترین ادکلن ها و بهترین
آرایش ها رو استفاده می کردن .
مدیر هم بدش نمی اومد با منشی ها آره دیگه ....
خلاصه مدیر خودشو به اون راه می زد که یعنی من اصلا متوجه
چاپلوسی های شما نمیشم و هر مدت با یکیشون رابطه
داشت تا اینکه از 4 تاشون زده شد و دوست دختران خیلی
زیباتری عوض می کرد .
یه روز مدیر که تازه متوجه بی توجهی های خورشید شده بود
با خودش فکر کرد بذار ببینم چرا این هیچ کاری برای جلب توجه
من نمی کنه . اصلا وقتی میاد اتاق منو تمیز کنه انگار منو نمی
بینه آخه چرا ؟؟؟؟
خب حتما دلیلش اینه که از نظر وضع مالی خیلی خیلی از من
پایین تره و خب حتی پول هم نداره که خرج لوازم آرایشیش
کنه .
البته نا گفته نمونه که خورشید زیباست و ساده . آرایش خیلی
ملایمی می کنه اما همون آرایش کم زیبایشو چند برابر می
کنه .
آخی طفلی با اینکه آرزو داره با من مدیر رابطه داشته باشه اما
به خاطر موقعیت مالی کناره گیری می کنه .
بذار صداش کنم .
خورشید ؟ خورشید . خوشیییییییییییید ؟
بله آقا .
هیچ معلومه کجایی یه ساعت دارم صدات می کنم .
خب آقا من کار داشتم . حالا هم اومدم . بفرمایین .
یه نسکافه برا من بیار .
بله الان .
خب . حالا چه جوری شروع کنم ؟ ولش کن بابا مقدمه نمی
خواد یه دختر فقیر و بیچاره و آبدارچی که مقدمه نمی خواد .
خورشیییییییییییییییییید ؟
بله اومدم . خب باید تو لیوان می ریختم یا نه آقا . شما چقد کم
طاقتین ماشاالله .
خورشید نسکافه رو روی میز مدیر گذاشت و مدیر سریع دست
خودشو روی دست خورشید گذاشت . چه زیبا و لطیف . آیا
همین دستاست که از صبح تا شب تو این شرکت زحمت می
کشه؟
خورشید سریع دستشو کشید و گفت : بله همین دستاس .
در ضمن بار آخرتون باشه دست منو می گیرین . با اجازه .
( درحال رفتن بود که مدیر صداش کرد )
خیلی پررویی خورشید . این چه طرز برخورد با مدیرته ؟
من اینجا مستخدم هستم نه فاحشه .
چرا این حرفو می زنی ؟ منظورت چیه ؟
منظورم اینه که ..... هیچی شما بهتر از من می دونید که
منظورم چیه ؟ آقای مدیر من توی یه خانواده کارگر بزرگ شدم
و برای خودم و خانواده ام ارزش قائل هستم . خدا رو شکر می
کنم که پدرو مادرم نگذاشتن من اسیر هوسهای کودکانه و
دوران نوجوانیم بشم . الان هم که بزرگ شدم و به خوبی می
دونم چی برام خوبه و چی بد دنبال اینجور رابطه ها نیستم .
من هم زیبا هستم و هم با سواد می دونید که در کنار کار دانشگاه
هم می رم . اگه از من خوشتون اومده می تونیم یه مدتی با
اخلاق و رفتار هم آشنا بشیم و اگه دیدیم تفاهم داریم که ....
می دونید چیه به نظر من تفاهم خیلی مهمه . اینکه میگن
عشق در یک نگاه به وجود و میاد و این حرفها اصلا قبول ندارم .
آدم باید زمانی عاشق بشه که عقلش بهش دستور میده .
خب اگه عقل من بگه شما پسر خوبی هستین و دیگه دنبال
هوس و شهوت نیستین به درد زندگی با من میخورید اگه نه
ارزش من خیلی بالاست . من که نمی تونم الان با شما رابطه
جنسی برقرار کنم ببینم شما از این رابطه من راضی هستین
یانه و اگه راضی نبودین فردا با یه پسر دیگه و همین رابطه
وووووو . خب منم تبدیل میشم به همون دخترهایی که ارزشی
برای خودشون قائل نیستن و فریب حرفای پسرها رو خوردن .
نه آقای مدیر من اینطوری نیستم . من از تجربیات پدرومادرم
استفاده می کنم مادرم بهترین مشاور من هستش .
خب مزاحم نمیشم اگه کاری داشتین صدام کنین . با اجازه .
و میره بیرون پشت در 4 تا منشی که از تعجب داشتن سکته
میکردن گوش وایساده بودن خورشید از کنارشون رد میشه و
در اتاق مدیر هم بسته میشه .
تا این لحظه آقای مدیر خودخواه و خوشتیپ ساکت و گیج و
منگ بوده . وای خدای من این خورشید بود . یعنی این مدت
غرورش و گفته های مادرش که راهنماش بوده باعث شده به
من محل نذاره ؟ چی بگم الان چیکار کنم . من نمی دونم . الان
چی شد ؟
کجا رفت ؟ چرا من تاحالا بهش توجه نکرده بودم ؟ یعنی این
خود خود خورشید آبدارچی بود ؟
و همون لحظه بود که آقای مدیر می خواست داد بزنه که
خورشید جونم عشق در یک نگاه هم وجود داره .
اما تو راست می گی من اول از چهره تو خوشم اومد حالا از
تفکرت و از غرور و نجابتت .
کی بهتر از این خورشید می تونه به زندگی من بتابه ؟ ها کی ؟
این داستان کوتاه از قلم من هستش لطفا کپی نکنید . ممنون
میشم .
البته بعضیا به خودشون نگیرن این فقط یه داستان بود منظور من
این نیست که همه منشی ها با مدیرشون رابطه دارن .